تبليغاتX
سيندرلا Cinderella



نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 6:13 روز چهارشنبه 1391/02/27

یکی از پاهایم را قطع خواهم کرد

همین امروز

من سیندرلایی هستم که شاهزاده اش

به خواهر ناتنی اش رسید!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 18:13 روز شنبه 1390/11/01

سلام

همینطور که توی پست قبلی گفتم که نمیخوام اون دوبیت رو ادامه بدم. ادمه ندادم!

اما... شد دیگه ! تقصیر من چیه؟

گذاشتم که بخونینش:

از روز هاي اخر ابان شروع شد

//بايك قرار توي خيابان شروع شد

// دلشوره داشتيم ولي ماجراي ما

//با بوسه اي نجيب و شتابان شروع شد

//يك سو من و صداي تو يك سو تو و غزل

//پيچيده بود قصه و اسان شروع شد

//اغوش گرم جيب تو بود و دو دست سرد

//چتري نداشتيم كه باران شروع شد

//در عمق چشم هاي تو افسوس بود و درد

// سرما به مغز استتخوانم نفوذ كرد

//انگار من نبود م وتنها دلم نشست

// شب را غزل شنيد و كنار تو روز كرد

//ديدار ما نه خاص نه تاز نه منحصر

//تكرار يك سناريوي روزمره بود

//درگير حس مبهم چشم تو شد دلم

//اين شد كه طبع گيچ من اين شعر را سرود

//قبل از تو حال و روز من اينقدر بد نبود

//طبع من عاشقانه سرودن بلد نبود

//با يك نگاه در سرم افتاد عاشقي

//حالم بد است خانه ات اباد عاشقي

//حالم بدست مانده انگار زير تيغ

//اين بود ماجراي من و عاشقي رفيق

// يك روز عصر ساعت شش كه هوا گرفت

//اين قدر ساده عشق سراغ مرا گرفت





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 17:14 روز پنجشنبه 1390/09/24

از روزهای اخر ابان شروع شد

با یک قرار توی خیابان شروع  شد

دلشوره داشتیم ولی ماجرای ما

با بوسه ای نجیب و شتابان شروع شد

سلام

میدونم توی قالب چند بیت بالا خیلی کار شده . واسه همین ادامه ندادمش.

به جاش به یه رباعی دعوتید:

 

با سیب بیا از این جهنم برویم

من خسته ام از بهشت کم کم برویم

یک عمردلم مسافرت خواست ولی

شد مثل دوتا بچه ی آدم برویم؟

همین!

۰

۰

تا جنونی دیگر بدرود!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 18:9 روز دوشنبه 1390/08/02

قرمز شرابی زرد نارنجی, از پنجره رو می شود پاییز

گلدان خالی , بسته ی سیگار , یک قاب عکس کهنه روی میز

دختر کنار پنجره ارام تا قطره ی اخر خودش را خورد

سیگار با سیگار روشن کرد , در دفتری بی خط نوشت:"عزیز

گفتم واست چن خطی بنویسم

این شعر نیس یه سال نامس که..

حالت چطوره؟ من که این روزا

خسته شدم از زندگی بس که..

 

از وقتی رفتی حالم اشوبه

گیجم , پریشونم , حواسم نیس

ابان بیاد سالش تموم میشه

یک سال رفتی خوب من , کم نیس

 

با خاطرات بی تو درگیرم

انگار هر روز عاشقت می شم

هر عصر می بوسی و می بوسم

یک سال هر شب می ری از پیشم

 

چار فصل من یک ریز می بارم

تقویم پیرم می کنه اخر

یک فصل تازه می خوام از دنیا

یک فصل: ابان , مهر , شهریور

 

چشم انتظارت نیستم هرچند

حال و هوام شرجی و مرطوبه

هر روز معمولی تر از دیروز

اینجا همه چی غیر تو خوبه

 

من که با این فصلای اشکاور

تا صد تا ابان دیگم خیسم

برگشتنت حرف حسابم نیس

گفتم فقط چن خطی بنویسم"

دختر دو بال پنجره را بست , زل زد به قاب عکس روی میز

اردیبهشتش را تصور کرد , ان روز های خوب شور انگیز

این روزها .. این روز های سرد, ابان شروع فصل تنهاییست

لطفا کمی با او مدارا کن , ای (پادشاه فصل ها پاییز)

 





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 17:24 روز جمعه 1390/03/27

قدم؛ شب های شهریور

قدم ؛ صبح هم اغوشی

قدم؛‌ هی بوسه هی بوسه

قدم‌؛‌اغوش می پوشی

 

قدم ؛ پشت سرت حرفه

قدم؛ هق هق تو خاموشی

قدم ؛ سر درد و سر گیجه

قدم؛ قرص فراموشی

 

قدم ؛ من از خودم خستم

بسم نیس این همه ازار

چی میخوای دیگه از جونم؟

قدم های منو نشمار

 

اخرین روزای عاشقی من

اولین روزای رسوایی تو

اول سکوت شب های منه

اخرین پرسه توی پیاده رو

 

تمومش می کنم امشب

ته این کوچه ی بن بست

-برم ؟

-میری؟ خداحافظ

مگه جز اینا حرفی هست؟

 

چرا این قدر ارومی؟

لجم میگیره از چشمات

یه چیزی کاش میگفتی

یه دیالوگ قبل از کات

 

اخرین روزای عاشقی من

اولین روزای رسوایی تو

اول سکوت شب های منه

اخرین پرسه توی پیاده رو

 

تو این شب های پاییزی

یکی تا صبح بیداره

تعجب می کنم از مهر

چرا بارون نمیباره؟





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 0:0 روز یکشنبه 1390/03/08

سلام

باز هم بی هیچ حرفی :

تو خوبی و من غرق تقصیرم فرشته

برعکس تو گنگ است تصویرم فرشته

من پر ندارم ؛ ادمم ؛ از جنس خاکم

شرمنده ام اما زمین گیرم فرشته

تو تا ابد خوبی و توی اسمانی

من از ازل این بوده تقدیرم فرشته

هرچند دنیا خانه ی خوبی است اما

چندیست بی تو از خودم سیرم فرشته

اعداد روی برگه سرتاسر دروغ است

ایینه می داند که من پیرم فرشته

من هم بهشتی می شوم روزی و ان روز

دست تو را در دست می گیرم فرشته

اصلا  بیا و چند روزی منتظر باش

من مطمئنم زود می میرم فرشته

.

.

تا جنونی دیگر بدرود!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 10:46 روز چهارشنبه 1390/01/24

بی هیچ حرفی:

بی انکه در جواب تو اما بیاورم

باید که شرط عشق تو را جا بیاورم

انقدر زل زدم به خودم در سکوت که

کم مانده توی اینه بالا بیاورم

هی فکر می کنم که چگونه دو سیب را

از باغ او بدزدم و اینجا بیاورم

با قایقی مگر بروم نوبرانه ای

از شهر های ان ور دریا بیاورم

من مادر بدی شده ام دخترم غزل

دیگر چگونه مثل تو دنیا بیاورم

داریم راه را عوضی میرویم های

دنیا کمی بایست خدا را بیاورم



.

.

تا جنونی دیگر بدرود!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 18:49 روز پنجشنبه 1389/11/21

سلام

اين روز ها روزهاي شاعرانه اي براي منه!

حتي براي روز هاي نيامده ام هم شعر دارم ! هي مي نويسم مي نويسم مي نويسم ! بي انكه برايم مهم باشد كه در فلان انجمن حتما به اين كلمه گير خواهند داد يا فلان انجمن غزل عاشقانه نمي پسندد. برايم فقط مهم اين است كه وقتي "تو"ي مخاطب مي نشيني و زل مي زني به مانيتور و اين غزل ها را مي خواني به دلت مي نشيند يا نه !‌ حالا "تو" مي تواني مخاطب خاص باشي و شعر را نقد كني و پاره پاره يا مي تواني مخاطب عام باشي و فقط بگويي خوب بود يا نه!‌

اين روزها... روز هاي خوب ... روزهاي بد!‌

۱.

دلم برای ادبیات ایران (هنر) می  سوزد.

صدتا پدر خوانده دارد.

هزارتا خواهر

ده هزار تا برادر

صد هزارتا فامیل ناتنی

 و تا دلت بخواهد مثل من دایه ی مهربان تر از مادر !

بیچاره چقدر تنها و بی کس است.

 

۲.

يكي از ان همه غزل را برايتان مي گذارم !‌


تنها كه باشي تازه مي فهمي خدا تنهاست

تنهايي  تو مثل يك قطره از ان درياست

تنها كه باشي ساعتت را مي كُشي و بعد

حس ميكني كه تيك تاكي در خودت بر پاست

از روز اول چند قرني پير خواهي شد

تا شام اخر هم كماكان در سرت غوغاست

هي پرسشت را مي جوي و مي رسي اخر

به پاسخ قانوني"از ماست كه بر ماست"

بعد از هزاران سال فكر و فلسفه بافي

شك مي كني امروز تو ديروز يا فرداست

هي در اتاقت مي دوي و دست اخر هم

فرياد خواهي زد كه اينجا اخر دنياست

تنها كه باشي غرق خواهي شد در  ان دريا 

تنها كه باشي ..نه..نه..تنها نه ,دلم مي خواست...

.

.

تا جنوني ديگر بدرود!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 3:0 روز پنجشنبه 1389/10/02

سلام 

 این اولین دی ماهی بود که به دیدار فروغ رفتم ! به دیدار زنی تنها ان هم روز تولدش! 
 
این داستان را با احترام تقدیم می کنم به

دوست عزیزی که چهار سال و پنج ماهی می شود که کماکان اولین یا دومین نفریست که اشعارم را می شنود و نقد می کند ! دوست عزیزی که خیلی دوست است و خوب می فهمد شعر یعنی چه! 


و اینکه بدون هیچ ادعایی در داستان نویسی:

مرد درشت هیکلی که لباس ابی اسمانی پوشیده بود از اخر سالن گفت : به نظر من این شعر خوب بود ! یعنی شعر بود .. اما تکراری بود همه ی ما بار ها و بارها شاید دقیقا همینو و شاید یه چیزی مثل این رو گفتیم ! دیگه خیلی شعاری شده ! 
زنی که کنارش نشسته و روسری سپیدی به سر داشت , گفت :به نظر من اگه بار ها و بارها از این دست شعر ها در سده های مختلف هم بشنویم باز هم تازگی خودشو داره .... هرکسی این درون مایه و اندیشه رو به یه شیوه ی جدیدی به تصویر میکشه !
مردی که لباس مشکی پوشیده بود و وسط سالن نشسته بود گفت : من هم با اینکه این اندیشه همیشه تازگی خودشو داره موافقم , به شرطی که سطحی و کوچه بازاری نشه و بگذاریم که حریمش حفظ بشه!
زنی که لباس قرمز تندی پوشیده بود و چشمانش از اشک خیس بود, درست چشم در چشم مرد شاعر که پشت تریبون ایستاده بود و نقد ها را گوش می کرد گفت : به نظر من این عالی بود ! هم تازگی خودشو داشت و هم شاعرانگیش حفظ شده بود و بعد رو به مرد لباس مشکی برگشت و گفت : شاید همین کوچه بازاری شدنش باعث بشه که ما قدرشو بهتر بدونیم و تفاوت این اندیشه رو در یک شعر ناب و یک شعر سطحی بهتر حس کنیم .
مردی که لباس خاکستری داشت ناگاه از اخر سالن داد زد : تمامش کنید اقا ... اسم خودتونو گذاشتین شاعر؟ این چه شعریه ؟ من با این نوع اندیشه کلا مخالفم .... شعر که جای ابتذال نیست !
زنی که لباس سبز پوشیده بود و کنار زن لباس قرمز نشسته بود باعصبانیت گفت : ابتذال؟؟ شما به این اندیشه ی پاک میگین مبتذل؟ اگه این حس و درون مایه رو از شعر بگیریم دیگه چی می مونه ؟
مرد لباس مشکی دیگری گفت : هنر زمانی معنا میگیره که در سایه ی مذهب باشه
مردی که لباس ابی داشت گفت: هنر مذهبی جزیی از هنره ! نه کل اون!
مرد لباس خاکستری گفت : شما ها هنر و شعر رو به بازیچه گرفته اید! و رو مرد پشت تریبون گفت : تو اصلا خودت مید ونی چی گفتی؟
مرد لباس ابی گفت: ما به مرگ شاعر معتقدیم پس اون نمیتونه الان جوابتو بده !
مرد لباس خاکستری گفت : یعنی چی اون نسبت به حرفی که می زنه مسووله!
مرد مسنی که روی سن پشت میز نشسته بود و گرداننده ی جلسه بود گفت :
اقایون لطفا نظم جلسه رو رعایت کنید !
مردها ساکت شدند و نشستند ! زن لباس سبز گفت : نظر شما در مورد این شعر چیه استاد؟
مرد گفت :
من هم تا حدودی باشما موافقم با اینکه این اندیشه در هر زمانی تازگی خودشو داره , اینکه باید سطحی نباشه و اینکه شعر خوب در کنار شعر بد معنا میگیره ! اما حس میکنم خیلی از افرادی که این اندیشه رو در شعر دنبال میکنند و یا عین همیین شعری که دوستمون خوند رو میگن! حتی نمی دونن دارن چی میگن ! برای خیلی ها عادت شده و اینکه فقط به عنوان یه سوژه ی شعری روش متمرکز میشه و حسش نمیکنن !
اگه موافق باشید یه بار دیگه شعر رو بشنویم !
افراد حاضر در سالن سری به علامت موافقت تکان داند ! و به مردی که پشت تریبون ایستاده بود خیره شدند!
مرد با صدایی رسا خواند :

دوستت دارم!

.
.
.
تا جنونی دیگر بدرود! 




نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 1:0 روز جمعه 1389/09/12

سلام

بدون شرح شما رو به غزل جدیدم دعوت می کنم !

:

بعد عمری دوباره "دیدن" تو مانده ام بی "قرار" یعنی چه

عصر هر روز راس ساعت پنج, آدمی بی قرار یعنی چه

در جواب سکوت من گفتی ,می روی تا دوباره برگردی

می روی عشق من نمی دانی بازی روزگار یعنی چه

رفتی و بی تو کل تقویمم فصل تکراری زمستان شد

آه اردی بهشت زاده ی من ,بی تو دیگر بهار یعنی چه

مثل ماهی کوچکی ناگاه دل به دریای کوسه ها زده ام

تو که حال مرا نداری تا حس کنی بی گدار یعنی چه

یک نگاه تو گیج و مستم کرد! توی ایینه خوب دقت کن

مطمئنم تو هم نمی نفهمی قهوه ای خمار یعنی چه

شب و تنهایی و من و غربت , چند بیتی غزل , اتاقی سرد

جای من نیستی نمی فهمی زندگی توی غار یعنی چه

آه با این همه نمی مانم , میروم تا به تو بفهمانم

توی قانون عشق بازی من معنی شاهکار یعنی چه

.

.

تا جنونی دیگر بدرود!


توصیه می کنم به این  وبلاگ هم  سری بزنید!





نویسنده : نرگس کاظمی زاده ; ساعت 23:2 روز چهارشنبه 1389/07/21

سلام 

دلم برای سه تا فرشته تنگ شده! پدرم,نفس و صبا!

میخواستم توی این پست از خیلی ها گلایه کنم!!! اما بعد تصمیم گرفتم فقط یه حکایت تعریف کنم

:

میگن وقتی حلاجو سنگسار میکردند همه سنگ های بزرگ میزند و صورت حلاج خونی بوده اما اون صداش درنیومده ! وقتی شیخ شبلی میره و یه کلوخ کوچیک میزنه حلاج میگه اخ! مییگن تو که این همه سنگ خوردی به یک کلوخ اخ میگی؟؟ میگه شما نمیدونید من چی میگم و میزنید من دردم نمیگیره این که میدونست و زد دردم گرفت!!!!

همین!

اینم غزل نه چندان جدید:

کاری که عشقت با من مغرور خواهد کرد

با ادمی عاقل, می و انگور خواهد کرد

امشب دوباره دل به دریا می زنم هر چند

صیاد چشمانت مرا هم تور خواهد کرد

مامور دل هستم و پیش عقل دور اندیش

این بار احساسم مرا معذور خواهد کرد

ما هر دو می دانیم اگر از ان هم باشیم

خوشبختیِ مان چشم بد را کور خواهد کرد

اما تو سرسختی و من مغرور ! می بینی؟

تنها مرا این حال از تو دور خواهد کرد

چنگیز من! حالا که ویرانم برو اما

فیلت زمانی یادنیشابورخواهد کرد

.

.

تا جنون دیگر بدرود!